قصه
قراره یه آرشیو قصه داشته باشیم هر کس نظر و یا قصه جالبی داره بگذاره تا آرشیومون کامل شه
نویسنده :
مامان زهرا
18:58
آی قصه قصه قصه 2
روباه و كلاغ ي قصه : يكي بود يكي نبود . در يك روز آفتابي آقا كلاغه يك قالب پنير ديد ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده ، پنيرشو بخوره . روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاري كند تا قالب پنيررا بدست بياورد . روباه نزديك درختي كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعريف از آقا كلاغه كرد : ” به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگي داري ، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است . عجب سر و دم قشنگي داري و چه پاهاي زيبائي داري ، حيف كه صدايت خوب نيست اگر صداي قشنگي داشتي از همه پرندگان بهتر بودي . كلاغه كه با تعريفهاي روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بف...
نویسنده :
مامان زهرا
0:18
آی قصه قصه قصه 1
قصه كلاغ سفيد قصه : يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند. يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سر...
نویسنده :
مامان زهرا
0:11
باز باران باران
ببار باران که دلتنگم.... مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام.... که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ...
نویسنده :
مامان زهرا
11:28
نگاه مادرانه
*آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار * *تا که تنهایی ات از دیدن آن ، جا بخورد* *و بداند که دل من با توست ، در همین یک قدمی!* ...
نویسنده :
مامان زهرا
11:17
دریا باش
پسرم کودکی که دریا کفشش را از او گرفته بود روی ساحل نوشت دریا دزد کفشهایم ، مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت ، دریا سخاوتمندترین سفره هستی موچ آمد و جملات را با خود شست تنها این پیام را برایم باقی گذاشت برداشتهای دیگران از خود را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی.
نویسنده :
مامان زهرا
16:22




